می گویند:
نمی دانی چه صفایی دارد غروب شلمچه ...
می پرسم :
چه صفایی دارد ؟ برایم بگویید .
می گویند:
باید خودت بروی و ببینی ...
بار سفرم را می بندم . در کوله بارم جز گناه و خستگی چیزی نیست . دلم می گیرد . با چه رویی راهی این سفر دور و دراز شوم ؟...
راه می افتم ... اما این بار دلم را به دریا نمی زنم ... دلم را به صحرا می زنم ....
به صحرای شلمچه ....می روم ...می روم ....همچنان می روم ... خستگی چه معنایی دارد ؟ .... راه شلمچه و خستگی ؟....
به جزیره ای می رسم ...می پرسم از ساکنانش:
اینجا کجاست ؟
پاسخ میدهند:
مجنون ...!
بی اعتنا می روم ...اما قدم هایم مرا نگاه می دارند ...
پروردگارا !
این چه نیرویی است که این گونه قدومم را سست کرده و مرا از رفتن باز می دارد ؟!...
از مسافرین دیگر می پرسم :
شما هم مانند منید ؟ می دانید این چه نیرویی است ؟
با اشک می خندند و می گویند :
همت است دیگر ... چه می توان کرد ؟...
هیچ از پاسخشان نمی فهمم ...با همان دشواری به رفتن ادامه می دهم ....به سرزمینی دیگر می رسم ...سه راه دارد...نمی دانم از کدام راه بروم ....اصلا هیچ کدام مرا به شلمچه می رساند؟
از ساکنانش می پرسم :
از کدام راه بروم به شلمچه می رسم !؟
می خندند و می گویند :
در سه راهی شهادت طلاییه ....شلمچه را جستجو می کنی ؟!....
بی اعتنا ...با پایی خسته و جانی آزرده به رفتن ادامه می دهم ....دیگر نزدیک غروب است ...اگر به شلمچه نرسم چه ؟
به رودی خروشان می رسم ....از ساکنینش می پرسم :
راه شلمچه ار کجاست ؟!....
ساکنینش می خندند و می گویند :
درمیان امواج خروشان اروند ...در پی صحرای خشک شلمچه ای؟!...
دیگر رمقی نمانده ...نه برای ماندن و نه برای رفتن !
اما می روم ...غروب شده ....دیگر چیزی را نمی بینم ...همه جا تاریک است ...
به صحرایی می رسم ... عطر خاکش عجیب به مشامم آشناست .... می مانم و منتظر صبح می مانم .... تا مگر فردا به شلمچه برسم و غروبش را ببینم ...ونوایی درونی به من می گوید :
اینجا شلمچه است !
نمی خواهم بپذیرم ....چگونه ممکن است ؟ اگر دقایقی زودتر می رسیدم غروب شلمچه را می دیدم ! دیگر نمی توانم منتظر بمانم ! راه برگشت را در پیش می گیرم و به دیدار آن دوست می روم !
از من می پرسد :
غروب شلمچه را دیدی ؟
آهی کشیدم و گفتم :
جا ماندم از غروب ...! نیشخندی زد و گفت :
تو هم این راز را نفهمیدی ! و برخاست تا برود ... به سمتش دویدم و گفتم :
کدام راز ؟!...از چه سخن می گویی ؟!
و او باز هم لبخندی زد و گفت :
خورشید شلمچه عشق است !...تا عشق از یادها نرود ....شلمچه خاموش نمی شود...
او رفت و من اندیشیدم ! او راست می گفت :
شلمچه هیچ گاه غروب نمی کند !..........
امیدوارم هیچگاه غروب شلمچه را نبینیم !...