تبليغاتX
نیمه ی پنهان ماه
وبلاگ نیمه ی پنهان ماه گلچینییه برای شما

پنجره ها را مي بندم؛ هزار پنجره را. تو بر روي تختي خوابيدي كه بر دوش چهارفرشته است. فرشته ها كوچكند؛ كوچك و شيرين. آنها ساكت و آرام، بر روي زمين نشسته اند و چهارپايه تختت را بر شانه دارند.

با خود فكر مي كنم هر لحظه و هرلحظه، اگر اراده كنند، مي توانند به پرواز در آيند و تو را با خود ببرند؛ اما... منتظر كدام فرمانند تا برخيزند؟!
مي دانم كه مسافري؛ اما مهلت مي خواهم، مهلتي براي دل كندن. كنار تختت مي آيم، مي ايستم، نگاهت مي كنم، عميق و آرام نفس مي كشي. پيشانيت بلند و رنگ پريده است و موهايت پريشان و معطر. جاي يك خراش عميق و لعل گون، روي گونه راستت است. تعجب مي كنم، دقايقي پيش اين زخم نبود!
پلكهايت را باز مي كني، نگاه حيرانم را مي بيني، لرزش لبخندي بر كناره هاي لبت چين مي اندازد. دستت را، آرام بالا مي آوري و بر گونه مي كشي:
ـ مهم نيست، يادگار آخرين حمله است.
چيزي از درونم مي جوشد، بالا مي آيد، بالاتر و بعد سرريز مي شود.
ـ چرا نگذاشتي همراهت بيايم؟
ـ جاي تو نبود.
ـ چرا نبود؟ نمي توانستم زخمها را ببندم؟ بالش زير سر مجروحان بگذارم؟
بانم دستمالي، تب از پيشانيشان پاك كنم؟
رو مي گرداني و از پنجره، بيرون رانگاه مي كني.
ـ كاري كه در اينجا داشتي، كمتر نبود.
باد مي آيد و پنجره اي باز مي شود، بوي گل محمدي مي آيد. چهارفرشته تكاني مي خورند، تختت كمي بالاتر مي رود. شانه ات را مي چسبم: «نه، به اين زودي نه.» ابرو در هم مي كشي: «مواظب باش!».
دستم را كنار مي كشم، كتف چپت خونين است. با تعجب نگاهت مي كنم.
ـ نگفته بودي؟
سكوت مي كني.
ـ كجا؟ كي؟ نبايد بدانم؟
نگاهت در پس ابرها سير مي كند: «خمپاره اي، همسنگرانم را بالا برد و مرا به خاك انداخت. خوشا آنان!»

لته هاي پنجره اي ديگر را باد با شدت به هم مي كوبد. مي دوم و آن را مي بندم، بعد با شتاب مي آيم تا زخمت را هم... دستم را رد مي كني:
ـ واي بر آن كس كه در صحراي محشر سر از خاك بردارد و نشاني از معركه جهاد در بدن نداشته باشد.
ـ پس من؟
دلداري ام مي دهي: «كار تو هم كاري است كارستان.»
فرشته ها نرم بال به هم مي كوبند، تختت بالاتر مي رود. التماس مي كنم:
ـ به من فرصت دهيد، چندساعت، فقط چندساعت.
صدايت را مي شنوم: «به اصرار نخواه، راضي باش.»
به روي پنجه پا بلند مي شوم. در چشمهايت، تصوير دهها پرنده است، پرنده اي برفراز آب.
لبهايت راكه خشك است، با زبان تر مي كني: «من صبوري ات را دوست دارم، حالا بگذار كمكت كنم، كارهايت مانده.»
ملتمسانه مي گويم:
ـ نه تو مجروحي، نبايد.
نرم مي خندي: «هيچ وقت اين طور سالم نبوده ام كه اين دم، نگاه كن.» نگاهت مي كنم. نه زخمي بر گونه داري و نه خوني بر شانه، سبز سبزي!
ـ حال مي گذاري كه كمكت كنم؟
ـ نه به تو نمي آيد كه به اين كارها بپردازي.
ـ چرا به من نمي آيد؟ كارخانه هم تقدس خودش را دارد.
ـ اما من بيشتر دوست دارم بنشيني و برايم صحبت كني. همين كه هستي، برايم كافي است.
در باز مي شود و پسرمان مي آيد، در آستانه در حيران از بودنت است. دست دراز مي كند و به تو مي پيوندد. نوري در نوري ادغام مي شود. صدايت اوج مي گيرد و كم كم فرود مي آيد. انگار شبي را تا صبح به قصه خواني گذرانده اي.
ـ و عموهايت ستاره شدند و به آسمان رفتند.

اتاق تاريك است. تنها نقطه روشن، بالهاي فسفري فرشته هاست و سرهاي شما دوتا كه به هم چسبيده است و در ميان هجاها و كلمات گم. بادي تند، پنجره اي ديگر را باز مي كند. فرشته ها بال مي زنند و تختت بالاتر مي رود.
پسركمان خوابش برده است. او را به من مي سپاري، لبخنده اي شيرين دركنار لبش روشن است. سبك پا مي روم تا بخوابانمش، در حالي كه سرم به روي شانه برگشته، ترا مي پايم.
ـ تا قبل از غروب آخرين ستاره...
خودت گفته اي.
به كنارت مي آيم. آب مي خواهي، مي پرسم: «زخمهايت؟»، پياله اي به دستم مي دهي. آب مي ريزم، سرريز مي شود. مي گويي: «و چون پرشود...» باد، پنجره اي ديگر را باز مي كند. نوري آبي به داخل مي ريزد.
چهارفرشته منگوله هاي طلايي مو را تكان مي دهند و صورت هاي گرد و شيرينشان روشن مي شود. تخت را مي چسبم؛ «تو بخواه، توبمان به خاطر من...»
مي گويي: «التماس نكن، رفقايم نيازشان همه اين بود كه به ضيافت خون و خمپاره بروند، نه يك جا نشستن، آن وقت من...»
من به ايمان آنان غبطه مي خورم، اما...
ـ بگو به نام آنكه برايش زنده ام و برايش خواهم مرد و در آرزوي آنم كه او نيز مرا ياد كند، بگو!
به نشانه تسليم، سر بر پايت مي گذارم، چشمه خوني در زير گوشم مي جوشد و چكه چكه بر زمين مي ريزد.

ـ اين زخم چيست؟
زمزمه مي كني: «گروه ما، گروه تخريب بود، پنج نفر بوديم، قرار بود دو گروه شويم، سه نفر، روي يك محور و دونفر، روي محوري ديگر پيشروي كنيم. آنجا بود كه...
ـ به من نگفته بودي!
ـ به دل نگير، رازها دارم و خواهم كنم آغاز امشب.
در زير نور فسفري اتاق نگاهت مي كنم: «بگذار لااقل اين يكي را ببندم.»
دستم را كنار مي زني:
ـ من بچه تپه ها و رمل ها، باران خمپاره ها و تيربارها، به خاطر يك زخم...
ـ پس دعايم كن، دعا كه حدت را بشناسم.
سرت را بالا مي گيري، پاره ابري از روي ماه كار مي رود، اتاق روشن مي شود. هزار پنجره باز مي شود. صداي بال فرشته ها مي آيد. تختت آرام و سبك بالا مي رودو باز هم .
چهارفرشته، ترا به سوي پنجره هايي مي برند كه چهارچوبشان فرو ريخته و قابي براي آسمان شدند كه از آن سبز مي جوشد. در خلسه اي گنگ، نگاه مي كنم. كم كم دور مي شوي. به دنبال تختي مي گردم كه مقامم دهد.
پسرمان در آستانه در ظاهر مي شود. نگاهش دريايي است. مي پرسد: «پدر از كدام طرف رفت؟»
ـ راه عموهايت.
پاي راستش را بلند مي كند.
راضيه تجار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط نیمه ی ماه  | 

مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند. دوست داشتم از همان اول اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند. کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند! ای کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود. کاش در کلاس اول دبستان آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه تکلیفم قرار می داد. در دروه راهنمایی هیچکس مرا به خیمه سبز تو راهنمایی نکرد. در سالهای دبیرستان کسی مرا با تو که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد. در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت. در درس دینی به ما نگفتند که «باب الله» و «دیان دین» حق تویی. چرا موضوع انشای ما به جای «علم بهتر است یا ثروت» از تو و از ظهور تو روش های جلب رضایت تو نبود؟ مگر نه بی تو نه علم بهتر است و نه ثروت؟ در زنگ شیمی وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هسته اتم به میان می امد، اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی به گرد وجود شریف تو می چرخند. ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ریاضی و فیزیک، فرمول ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند. وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت تو تشویق نکرد. از فضای نیمه بسته مدرسه، وارد فضای باز دانشگاه شدم؛ در دانشگاه وضع از این هم اسف بار تر بود. بازار غرور و نخوت پر مشتری بود. علم آن چیزی بود که از آن کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله آمریکایی ترجمه می شد. از علوم اهل بیت (ع)، دانشِ یقین بخشِ آسمانی، کمتر سخن به میان می آمد. مولای من! در دانشگاه هم برایم از تو سخن نگفت. هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد. کارکرد دروس تاریخ اسلام و معارف اسلامی جبران کسری معدل دانشجویی بود. پس از فراغت از تحصیل نیز اداره زندگی و دغدغه معاش مجالی برای فکر کردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت. اینک اما در عمق ضمیر خود تو را یافته ام. چندی است با دیده دل تو را یافته ام. گویی دوباره متولد شده ام. تعارف بردار نیست؛ زندگی بدون تو که امام عصر (عج) و پدر زمانه ای، «مردگی» است و اگر کسی همچون من پس از عمری غفلت به تو رسید، حق دارد احساس  تولد دوباره کند. حق دارد به شکرانه این نعمت پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:
الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط نیمه ی ماه  | 

يك روز مي آيي و من مست تماشا مي شوم 	   از حسن يوسف گون تو حيران و شيدا مي شوم

 

گفتم عزيز زهرا رويت چرا نهان است؟                                 

                                        گفتا تو نيك بنگر آنگه رخم عيان است

گفتم كه خواهي آمد روزي ز سمت باران؟                               

                                        گفتا كه ابر غيبت در انتظار آن است

گفتم كه همرهانت؟                                                           

                                        گفتا كه بي دلانند

گفتم نشان بي دل ؟                                                           

                                       گفتا كه بي نشان است

گفتم اگر بيايي آرامشم تو باشي                                             

                                       گفتا كه ياد زهرا آرامش روان است

گفتم كجاست زهرا؟ اشكش ز ديده باريد                                  

                                      گفتا كه ياس احمد در باغ بي خزان است

گفتم دلم گرفته از غربت و غريبي                                        

                                        گفتا كه اشك و آهت دمساز با جهان است

گفتم كه انتظارت تاب و قرار ما برد                                       

                                         گفتا كه صبر بايد گر حكم او چنان است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط نیمه ی ماه  | 

از يك دوست بهم رسيده.

من امام می خواهم, من به يك امام محتاجم , امامي كه ببينمش, روي پايش بميرم, از گريه از حال بروم ,هر چي دلتنگي  دارم با خنده هايش از يادم برود ,من امام مي خواهم, من هيچ چيز نمي خواهم, فقط امام مي خواهم, شما وقتي حس مي كنيد به يك امام محتاجيد چه مي كنيد؟ نماز امام زمان بي قراري ام را بيشتر مي كند, قرآن التهابم را زياد مي كند, وقتي از عطش به آسمان دلم مي نگرم هوا را دود آلود مي بينم همان جا خاموش مي شود عطشم ,شايد اين همان راهي است كه او پيش پايم مي گذارد, من كه ظرفيت داشتنش را ندارم  بايد در اوج عطش بخوابم .دلم تنگ است بي او مي ميرم دلم برايش تنگ شده كجاست ما چه طور بي او هستيم او چقدر تنهاست مگر مَثَل امام مَثَل كعبه نيست كعبه هيچ وقت خالي از زوار نيست حاجي ها آن قدر زيادند كه زير دست و پا له مي شوند مگر او امام نيست كعبه بي حاجي, امام بي ياور, بعد هم داد ميزنيم ما اهل كوفه نيستيم چه خواب عميقي چه جهل مركبي صدا و سيما را نقد مي كنيد استعفاها را بررسي مي كنيد حالا براي خدا محض خاطر او فارغ از همه كس و همه چيز به من بگوييد وقتي به امام محتاج مي شويد چه مي كنيد؟...   
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیمه ی ماه  |